#شیعه_غیر_شیعه
الحدیث الأربعون أبی رحمه الله قال حدثنی سعد بن عبد الله عن منصور الصیقل قال کنت عند أبی عبد الله علیه السلام فی فسطاطه بمنى فنظر إلى الناس فقال یأکلون الحرام ویلبسون الحرام وینکحون الحرام ولکن أنتم تأکلون الحلال وتلبسون الحلال والله ما یحج غیرکم ولا یتقبل الا منکم
[فضائل الشیعه / 39]
حدیث چهلم از کتاب شریف فضائل الشیعه ، نوشته مرحوم شیخ صدوق قدس سره : منصور صیقل میگوید : نزد حضرت صادق علیه السلام بودم در خیمه آن حضرت در منی. ایشان به مردم حاضر [ که اکثر غیر شیعه بودند ] نگاه کردند و فرمودند : حرام میخورند ، حرام می پوشند ، و نکاحشان هم حرام است ولی شما شیعیان خوراکتان و پوشاکتان حلال است. به خدا قسم غیر از شما حج را به جا نمی آورد و از غیر شما پذیرفته نمی شود.
#یا_رقیه_بنت_الحسین
ﮐﻮﭼﮑﺘﺮﻳﻦ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﯼ ﺩﺭﻳﺎ ﮐﻤﯽ ﺑﺨﻮﺍﺏ
ﺁﺗﺶ ﮔﺮﻓﺖ ﺩﺍﻣﻦ ﺻﺤﺮﺍ ﮐﻤﯽ ﺑﺨﻮﺍﺏ
ﺩﻳﮕﺮ ﺑﺲ ﺍﺳﺖ ﺑﺮ ﺳﺮ ﻧﯽ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺩﻳﺪﻩ ﺍﯼ
ﻟﺨﺘﯽ ﺑﺒﻨﺪ ﭘﻠﮏ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﮐﻤﯽ ﺑﺨﻮﺍﺏ
ﺑﺮ ﻧﯽ ﺳﻪ ﺳﺎﻟﻪ ﺑﻐﺾ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺟﺎﺭ ﻣﯽﺯﻧﻨﺪ
ﺍﯼ ﺭﺍﺯ ﻭ ﺭﻣﺰ ﺳﻮﺭﻩ ﯼ ﻃﺎﻫﺎ ﮐﻤﯽ ﺑﺨﻮﺍﺏ
ﺗﻮ ﮐﻮﺩﮐﺎﻧﻪ ﺣﺲ ﻣﺮﺍ ﺩﺍﻍ ﻣﯽﺯﻧﯽ
ﺁﺗﺶ ﻣﺰﻥ ﺑﻪ ﺳﻴﻨﻪ ﯼ ﮔﻞﻫﺎ ﮐﻤﯽ ﺑﺨﻮﺍﺏ
ﺑﯽ ﺗﺎﺯﻳﺎﻧﻪ ﺯﺧﻢ ﻣﺮﺍ ﺗﺎﺯﻩ ﻣﯽﮐﻨﯽ
ﺁﻩ ﺍﯼ ﺑﻠﻮﺭ ﮔﺮﻳﻪ ﯼ ﺯﻫﺮﺍ ﮐﻤﯽ ﺑﺨﻮﺍﺏ
ﺟﺎﻳﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺍﻍ ﺗﻮ ﭘﻴﺪﺍ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻢ
ﻫﻔﺘﺎﺩ ﻭ ﭼﻨﺪﻣﻴﻦ ﻏﻢ ﺑﺎبا ﮐﻤﯽ ﺑﺨﻮﺍﺏ
ﺩﻳﮕﺮ ﺑﺲ ﺍﺳﺖ ﺑﻐﺾ ﻭ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﭘﺪﺭ ﺭﺳﻴﺪ
ﻟﺎﻟﺎﯼ ﻭ ﻟﺎ ﻟﺎ ﻟﺎ ﻟﺎ ﻟﺎ ﻟﺎ ﮐﻤﯽ ﺑﺨﻮﺍﺏ
#فاطمة_صغیرة_در_منابع
[تاریخ اهل البیت علیهم السلام / 102 / سید محمد رضا حسینی]
[ کشف الغمة / 2 / 249 / اربلی ]
[ اعلام الوری / 1 / 478 به نقل از ارشاد شیخ مفید ، مناقب ابن شهر آشوب ، فصول المهمة ]
والحمدلله...
#فاطمه_صغیرة _در_لسان_حضرت_زینب_س
در کتاب العوالم الامام حسین ع ، شیخ عبدالله بحرانی بعد از نقل ماجرای سر به چوبه کوبیدن حضرت زینب کبری سلام الله علیها ، شعری را که آن حضرت خطاب به سیدالشهدا علیه السلام فرمودند نقل کرده است که در قسمتی از این شعر آمده است :
[ ای برادر ! با فاطمه صغیرة سخن بگو ، و چیزی نمانده که قلبش ذوب شود]
علی الظاهر این شعر خود دال بر حضور دختری در کاروان اسراست که دلتنگی و بی تابی پدرش اباعبدالله علیه السلام را میکرده است و احتمالا ایشان حضرت رقیه سلام الله علیها باشد...
پنجم صفر ، شهادت دردانه سیدالشهدا سلام الله علیها ، حضرت رقیه سلام الله علیها تسلیت..
موفقین ان شا الله
#صفر_ماه_اسارت_آل_البیت
[ العوالم الامام حسین / ۳۶۰ / شیخ عبدالله بحرانی ]
فاطمه بنت الحسین علیه السلام میگوید : دشمن بر اهل حرم حمله کرد و من دختری کوچک بودم و در پای من دو خلخال از جنس طلا بود. مردی [از لشکر دشمن] خلخال ها را از پای من بیرون میکشید در حالی که گریه میکرد. من گفتم : چرا گریه میکنی ای دشمن خدا ؟ مرد گفت : چطور گریه نکنم و حال آنکه از دختر رسول الله صلی الله علیه و آله غنیمت میبرم. فاطمه می گوید : گفتم ، غنیمت نبر. مرد گفت میترسم غیر من بیاید و ببرد. پس سرقت کرد و برد. فاطمه گفت : هر چه بود بردند ، حتی ملحفه های زیرمان را...
یا فرج الله ...
لاحول و لا قوة الا بالله...